تا به حال این همه نترسیده بودم.....
دیشب خواب بودی که اتفاقی افتاد ومن..... تا به حال این همه نترسیده بودم. این همه ... دیگه روی تخت نمی خوابم با تو. آخه پرت شدی پایین .بدجوری هم پرت شدی. پایین تخت همیشه برات پتو میزاشتم. اما چند وقتی جمعشون کردم .آخه دیگه خیلی تو خواب قل نمی خوردی .اما دیشب نفهمیدم چی شد.فقط یدفعه پریدم وتا چند دقیقه می لرزیدم. خدارو شکر که به خیر گذشت وچیزی نشد ...
نویسنده :
وفافروزان
16:55
جمعه وخواب؟
از این که صبح جمعه راحت می خوابم می فهمم که چقدر نگران آمدنت هستم!
نویسنده :
وفافروزان
7:29
بدون عنوان
سلام الان که یک سال ودو ماه ونیمت هست عزیزم به خوبی راه می روی ولی بیرون می رویم از بغلم جدا نمی شوی بیشتر تو را با اخم وجذبه ات می بینند . قولی قولی گفتنت بامزه است. آجی قولیا قولی قولیا هم قشنگ می گویی. ازبرنامه های تلویزیون نمازجماعت را بیشتر دوست داری. ...
نویسنده :
وفافروزان
21:28
پاتوکفش بزرگان کردن
کفش های قرمزی که با هزار زحمت برای عروسی عباس دایی خریده بودم حالا شده عشقت دیروز از توی جاکفشی در آورده بودی ومی خواستی با اونها راه بری که هی می خوردی زمین. بعدش هم من رو نشوندی و مجبورم کردی پام کنم تازه یک لنگه رو می گفتی پات کن یکی رو در بیار اگر هم در می آوردم حسابی غر می زدی . خلاصه که مونده بودم چه کنم واز فرمان های جناب عالی تعجب می کردم ...
نویسنده :
وفافروزان
7:10
وقتی کوچک بودم فکر می کردم آدم بدا مال زمان های قبل هستند.......
http://mostazafin.tv/latest-video/video/2986_ ...
نویسنده :
وفافروزان
2:12
دیشب که خواب بودی اتفاقی افتادو....
دیشب که خواب بودی پایین تخت، ترازو بود که افتاد وصداکرد وتو ناگهان ترسیدی، از خواب پریدی و گریه افتادی! ناگهان دلم سوخت برای طفل معصوم هایی که از صدای بمب وگلوله از خواب می پرند ومعلوم نیست مادری کنارشان باشد که آنها راآرام کنند. دلم سوخت وفقط دعا کردم....همین! به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر به نقل از پایگاه خبری " راشاتودی " ، یک فضانورد آلمانی در اقدامی نادر، از ایستگاه بینالمللی فضایی عکسی از باریکه غزه در حالیکه زیر ...
نویسنده :
وفافروزان
0:47
یک روز پرازکار نو
دیروز که جمعه ششم ماه مبارک رمضان بود کارهایت همه نو بود. یاد گرفتی چگونه مکعب ها را روی هم بگذاری. بعدازظهر کلاغ پر را هم یاد گرفتی. از پشت تلفن صدای بابا ومامان جونت را شناختی و جواب دادی. ازهمه مهم تر این بار که حمام رفتیم نترسیدی ودر حمام با آب بازی کردی. کم کم داری رشد میکنی گل کوچیکه خونمون ...
نویسنده :
وفافروزان
10:29
قدم های محکم
امروز خانه مامان اولین قدم های استوارت ررا برداشتی
نویسنده :
وفافروزان
3:18






